تبليغاتX
بیداری
بیداری
تو که عمرت را پوچ و بی هدف به سر می کنی داخل نیا
کجـــــــا؟!

بسم اللـه الرّحمن الرّحيم


حواسمان باشد در صراط رشد و تعالي حركت كنيم نه در صراط ضل و ضلال و جهالت و خواسته هاي نفس اماره.


آخر ما كي هستيم؟ چي هستيم ؟ما يك انسانيم، بله صبح از خواب بيدار مي شويم، زحمت و فعاليت تا شب ، شب مي خوابيم و دو مرتبه فردا تكرار و پس فردا تكرار، روز ها مي گذرد و هر كس از افراد بني آدم خود را به كاري مشغول مي كند و متوجه نيست كه اين كار ها را براي چي مي كند، براي چي آمده چه هدفي دارد و مقصودش چيست؟ و اين چرا امروزش گذشت؟ 

اين امروز يك سر مايه عمري بود كه خدا به او عنايت كرد ، چرا گذشت؟ و در مقابل اين روز رفته چه بدست آورد؟

بايد سفركرد ! بياييد همسفر شويم.

مقصد ما آرامش است .

آري اين سفر ، عبور از صفات نفس است ، بايد اين صفات را تغيير بدهيم، صفات منفي تبديل به مثبت شود، صفات سيئه تبدل به حسنه شود، حجاب ها از بين برود،


روز به روز نور و ادراك بيشتر شود.


گر مرد رهي با ما باش!!
= نوشته شده توسط بیدار در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 0:6|موضوع: حقیقت اسلام |

 

بسم اللـه الرحمن الرحیم

 

۳۱۳ امیر انجمن حجتیه!!!

نگرشی به متون سایت ۳۱۳ امیر و بررسی شخصیت نویسندگان آن

 

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

بزودی

= نوشته شده توسط بیدار در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 2:18|موضوع: مسیحیت و صهیونیسم مسیحی |

خدا در خیال خدا در قلب
هو

بسم اللـه الرّحمن الرّحيم

سلام خدای خیالی من دیگر وقت رفتن توست!!!

مقدمه

(نگاه كن دوست عزيز براي اينكه حق را بدست بياوري و به آرامش برسي بايد تلاش كرده و تحمل سختي كني پس تنبلي را كنار بگذار  و متن زير رو بخوون)

يك بچه اي از مادرش پرسيد : خدا دست داره؟ مادر: جواب داد نه! گفت خدا پا داره؟ مادر جواب داد: نه! كودك پرسيد خدا سر داره؟ مادر گفت : نه!

اون بچه رفت يه كاغذ بر داشت  و روي اون يك دايره بزرگ كشيد  و به مادرش گفت : مامان ببين !  من عكس خدا رو كشيدم!

شايد براي خيلي از ما ها پيش اومده باشه كه در ايام كودكي از بزرگتر هامون پرسيده باشيم: خدا كيه ؟ خدا چيه و چه شكليه؟ خونش كجاست؟ ووو...  ، و جواب هاي مختلفي هم شنيده باشيم از قبيل اينكه: بچه فضولي نكن ! بتوچه ! يا اينكه عجيب تر از همه ايتكه ما نمي تونيم بفهميم خدا كيه و چيه وكجاست و اصلا  فكر كردن در اين باره حرامه!!!!!!!!!!!؟

(من نمي دونم در اين صورت ما مي خواهيم چگونه ايمان بياوريم)

شايدم اينكه پاسخ دهنده يكمي اهل تعقل بوده و اينطور جواب داده: خدا خداست شكل نداره و ... بزرگتر كه شدي خودت مي فهمي.

حالا به هر صورت ، ما اگر بياييم به جواب هايي كه در ايام كودكي در مورد اين قبيل سوالاتمون مي گرفتيم فكر كنيم با كمي دقت متوجه مي شويم كه: برداشت سابق ما از اون جواب ها با برداشت كنوني ما از همون جواب ها كاملا متفاوته.

در داستان مذكور همون بچه رو تصور كنيد كه الان مثلا 30 سال سن داره بيايند به او بگويند كه خداوند دست و پا و سر نداره بر داشتش و تصورش چيز ديگري خواهد بود.(يه كمي با كلاس تر فكر ميكنه!)
اين مطلب نشان دهنده رشد قواي ذهني است، هر چند كه برداشت اين فرد 30 ساله باز هم بر اساس تخيلات خودش خواهد بود اما چون اين فرد ذهنش رشد كرده و سعه ي تخيلاتش بيشتر شده برداشت ديگري مي كند.

حالا ما هر چقدر هم ذهن خود را تقويت كرده و به آن گسترش بدهيم باز برداشت ما و شناخت ما كه از طريق ذهن بدست مي آيد محدود به حد ذهن است و از تخيل خارج نخواهد شد.

حالا اين شناخت نسبت به هر وجودي كه مي خواهد باشد، اگر حد آن وجود از ذهن ما كوچكتر باشد ذهن و قواي مخيله ي ما ميتواند بر آن اشراف و احاطه ي كامل داشته باشد و شناخت كاملي از آن بدست آورد اما اگر حد آن وجود وسيع تر از دايره ي اوهام و ذهن ما باشد شناخت كامل حاصل نخواهد شد.

در خود كلام اثبات كلام موجود است، ما مي گوييم برداشت ذهني ما، خوب برداشت ذهني ما از خدا برداشت ذهني ماست نه خود خدا و چون ذهن ما نمي تواند بر خدا احاطه داشته باشد نمي تواند خدا را بشناسد.

پس شناخت خدا با برداشت ذهني حاصل نمي شود.

چرا كه در فرض مسئله خداوند خالق ذهن ماست و خداوند بايد نور وجود خود را به حدودي  حد زده باشد تابشود ذهن و مخيله ي ما، نكته همين جاست كه خالق يك وجود بايد برتر از آن وجود باشد، چرا كه وجود كوچك و محدود نمي تواند بر وجودي كه از خودش بزرگتر است احاطه داشته باشد در نتيجه نمي تواند به آن شناخت داشته باشد پس چگونه متصور خواهد بود و چگونه ممكن است كه وجودي، وجود ديگري بيافريند كه به آن شناخت ندارد يعني مي توان گفت لازمه ي ايجاد شناخت است به آن وجود ثاني، چون تا نداند آن چيست و چگونه است چگو نه آن را خلق كند.

و نيز اينكه: خلق به معني ايجاد از عدم است، يعني يك چيز كلا نبوده(حتي به صورت جزءجزء و پرا كنده) هيچ اثري هم نداشته بعدا هست مي شود و اثر پيدا مي كند و اختراع به معني اين است كه با استفاده از اجزاء و اشياء موجود، موجودي با قابليت و استعداد و كاربرد جديد ايجاد و ساخته شود.

پس در اختراع آن و جودي كه جديدا بدست آمده از قبل هم بوده اما بصورت جدا جدا و پرا كنده.

نگاه كنيد ! در عالم ذهن و انتزاع عقلي در نظر بگيريد يك وجود مي خواهد وجودي ديگر خلق كند(پس وجود اول كه مي خواهد وجود دوم را خلق كند نمي تواند از اجزاء وجود ديگري استفاده كند چون در اين صورت خلق نكرده است بلكه اختراع كرده)خوب در اينصورت وجود اول نمي تواند ايجاد وجود دوم را بكند مگر بر پايه ي اتكا به و جود خودش مي توان گفت كه: وجود دوم را بايد ار وجود خودش ايجاد كند(فتأمل)

فكر كنم ديگر اينجا قضيه حل شده باشد، چرا كه وقتي گفتيم از وجود خودش بايد ايجاد كند پس آن وجود ثاني آثارش را از وجود اول مي گيرد و هر چقدر هم كه وجود اول بخواهد از وجود خودش مايه بگذارد نهايتا حدودي بر وجود دوم خواهد خرد تا ايجاد گردد. چرا كه اگر وجود اول بيافريند وجود دومي را بدون هيچ حدي نسبت به خود ديگر اينجا ايجاد وجود دوم را نكرده است بلكه همان وجود اول بوده كه الان هم هست.

(اين مسائل كه در مورد خلق بيان شد بصورت طولي است، نه عرضي مانند اختراع. در اين باره اگه سوالي بود در ياهو مسنجر در خدمتتون هستم)

و نيز اينكه چون اين وجود(اول) خود فرضا حدي دارد در عالم وجود نمي تواند بيش از حد خودش براي ايجاد وجود ثاني مايه گذاشته و چيزي فراتر از حد خود بيافريند.

شما به يك قالب يخ توجه كنيد: اگر يك قطعه يخ كوچك را به شما نسان دهند و بگويند كه:اين تكه و جزئي از آن قالب بزرگتر است، براي شما قابل قبول خواهد بود چون عقلاني است اما اگر بگويند اين يخ بزرگ تكه و جزئي از اين يخ كوچك است و ما ابتدا اين يخ كوچك را داشتيم و از آن اين قالب بزرگ بدست آمده ديگر شما نمي پذيريد چون عقلاني نيست.

به مجموعه ي اعداد دقت كنيد....

(ادامه دارد...)

(بياد نبريد مي خواهيم به اين نتيجه برسيم كه ذهن نمي تواند خدا را آنگونه كه هست بشناسد)

= نوشته شده توسط بیدار در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 0:31|موضوع: اللَه شناسی |

بسم اللـه الرحمن الرحیم

به مناسبت میلاد حضرت زهرا سلام اللـه علیها

جايگاه زن در اسلام از بيان دخت پيامبر اكرم حضرت فاطمه زهر سلام الله عليها

 
= نوشته شده توسط بیدار در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 11:4|موضوع: |

لولا فاطمة لما خلقتکما
بسم اللـه الرحمن الرحیم

علت نامیده شدن حضرت زهرا سلام الله عليها به (ام ابیها)به بیان حضرت آيت الله طهرانی

    پرسش و پاسخ ذیل مطالبي است که فی مابین گروه مطالعاتی شمس الشموس و حضرت آیت الله حاج سید محمد محسن حسيني طهراني(حفظه الله) رد و بدل گردیده است که مجموع این جلسات به بیش از 8 ساعت به طول انجامیده است. اصل این جلسات در بخش سخنرانی بانک صوت متقین به نام کنگره حضرت سید هاشم حداد موجود میباشد که علاقمندان می توانند برای استفاده بیشتر به این بخش مراجعه نمایند


سؤال: راجع به لقب حضرت زهرا سلام الله علیها " ام ابيها " توضيحاتی بفرمایید:

جواب: مسأله ام ابيها آن حقيقت جنبه انفعالي عالم وجود را مي‌گويند. رسول خدا آن جنبه فاعلي عالم وجود است جنبه فاعلي مقام واحديّت كه اراده پروردگار است در خلق عالم وجود ، چه عالم مجردات و چه عالم مادّه ، آن جنبه فاعليتش، نفس پيغمبر اكرم است و جنبه انفعالي كه قبول اين فاعليت بكند آن نفس حضرت زهرا است. پس نفس آن حضرت موجب خلقت عالم وجود است و از جمله خود پيغمبر، يعني؛ وجود عيني و خارجي خود رسول خدا هم ، بواسطه تجلّي جنبه انفعالي حق در نفس حضرت زهرا تحقق پيداكرده كه بدون اين مسأله جنبه فاعلي فايده ندارد. وقتي كه من مي‌خواهم اراده بكنم اين آب را بردارم بايد يك ليواني هم در خارج باشد من هرچه اراده كنم ولي ليوان نباشد اين اراده من به چه تعلق مي‌گيرد؟‌ .اراده فاعل نسبت به انجام يك شي دو جهت مي‌خواهد يك جنبه فاعلي و يك جنبه انفعالي هركدام از اين دوتا نباشد آن فعل در خارج صورت عيني پيدا نمي‌كند. جنبه فاعلي نسبت به عالم خارج وجود پيغمبر اكرم است و جنبه انفعالي ، که قبول فاعلیت فاعل و موجب خلقت همه عالم وجود است آن نفس ولايي حضرت صديقه است. پس مي‌توانيم بگوييم كه حضرت صديقه سلام الله عليها از اين نقطه نظر علّت خلقت حضرت رسول سلام الله عليه است.

و به این معنا اشاره دارد حدیث قدسی معروف که (لولا فاطمة لما خلقتکما ) ، اگر فاطمه نبود شما دو تا را خلق نمی کردم.

این از نقطه نظر جنبه تکوینی نفس مطهر حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها . و اما از جهت حیثیت تشریعیّه باید گفت والله العالم. که از آنجا که نفس مطهّر رسول خدا محلّ و مهبط وحی و تشریع می باشد نفس مطهره حضرت صدیقه سلام الله علیها با قبول این تشریع و ودیعه نهادن آن در نفوس فرزندان معصومین خود آن تشریع و وحی را به منصه ظهور و بروز در آورده است.

منبع:

http://www.motaghin.com

= نوشته شده توسط بیدار در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 10:44|موضوع: حقیقت اسلام |

جايگاه زن در اسلام از بيان دخت پيامبر اكرم حضرت فاطمه زهر سلام الله عليها
بسم الله الرحمن الرحيم

جايگاه زن در اسلام از بيان دخت پيامبر اكرم حضرت فاطمه زهر سلام الله عليها

 سأل رسول الله صلي الله عليه و آله أصحابه عن المرأة ماهي؟ قالوا : عورةٌ . قال: فمتي تكون أدني مِن ربها؟ فلم يدروا .فلمّا سمعت فاطمة عليها السلام ذلك قالت: أدني ما تكون من ربها ان تلزم قعر بيتها. فقال رسول الله صلي الله عليه و آله :إن فاطمة بضعة مني.

 روزي پيامبراكرم صلي الله عليه و آله وسلم راجع به موقعيت و جايگاه زن در نظام تربيت اسلام از اصحاب سؤال نمودند:  اصحاب عرض كردند: زن بايد در ستر و عفاف و دور از چشم هوسران مردان باشد.

حضرت فرمودند:در چه حالتي زن به خدا نزديكتر است. اصحاب از پاسخ فروماندند.اين سؤال به گوش حضرت فاطمه زهرا عليها السلام رسيد و فرمودند:

نزديكترين حالت و موقعيت زن به پروردگار اين است كه در منزل خود قرار گيرد و خود را در معرض ديدگان مردان اجنبي قرار ندهد.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و قتي اين پاسخ را شنيدند، فرمودند:حقاً و حقيقتاً كه فاطمه پاره تن من است. 

http://www.motaghin.ir

= نوشته شده توسط بیدار در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 3:2|موضوع: حقیقت اسلام |

داستان‌ دوره‌ گردي‌ كه‌ در اثر خدمت‌ به‌ مادر براي‌ او كشف‌ حجاب‌ ملكوت‌ شد
بسم اللـه الرحمن الرحيم

داستان‌ دورة‌ گردي‌ كه‌ در اثر خدمت‌ به‌ مادر براي‌ او كشف‌ حجاب‌ ملكوت‌ شد

(خدمت‌ به‌ مادر به‌ واسطۀ آب‌ دادن‌ در شب‌ تار و كشف‌ حجاب‌ ملكوت‌ )


من در اينجا فقط يک برخورد خود را با کسي که در أثر خدمت مادر، به مقام عالي رسيده بود، و کشف حجاب هاي ملکوتي براي او شده بود، براي شما بيان ميکنم.

يکروز درطهران، براي خريد کتاب، به کتاب فروشي إسلاميّه که در خيابان بوذر جمهري بود رفتم، يکي از شرکاي اين مؤسسّه آقاي حاج سيّدمحمد کتابچي است که در أنبار شرکت واقع در منتهي اليه خيابان پامنار، قرب خيابان بوذر جمهري و کتابفروشي، مشغول کار و از ميان برادران شريک، او مسئول أنبار و إرسال کتب به شهرستانها و يا أحياناً فروش کتاب هاي کلّي است. من براي ديدار ايشان که با سابقه ممتد دوستي و آشنائي غالباً از ايشان ديدار مينمودم به محلّ أنبار رفته و کتابهاي لازم را خريداري نمودم. صبحگاه قريب چهار ساعت به ظهر مانده بود.

مردي در آن أنبار براي خريد کتاب آمده، و کمر بند چرمي خود را روي زمين پهن کرده بود؛ ومقداري از کتابهاي ابتياعي خود را بر روي کمربند چيده بود؛ از قبيل قرآن، و مفاتيح، و کليله و دمنه، و بعضي از کتب قصص و رسائل عمليّه و مشغول بود تا بقيّه کتابهاي لازم را جمع کند؛ و بالاخره پس از إتمام کار، مجموع کتاب‌ها را که در حدود پنجاه عدد شد، در ميان کمربند بست؛ و آماده براي خروج بود که: ناگهان گفت: حبيبم الله. طبيبم الله يارم. يارم. جونم. جونم.

چون نگاه به چهره‌اش کردم، ديدم. خيلي قرمز شده، و قطراتي از عرق بر پيشانيش نشسته؛ و چنان غرق در وَجْد و سرور است که حدّ ندارد. گفتم: آقاجان! درويش جان! تنها تنها مخور، رسم أدب نيست!

شروع کرد يک دور، دور خود چرخ زدن؛ آنگاه با صداي بلند و سوزناک اين أبيات از باباطاهر عريان را بسيار شيوا و دلنشين خواند:

اگر دِلْ دلبرِ دلبرْ کدام است؟         وگر دلبر دلِ دل را چه نام است؟

دل و دلبر بهم آميته وينُم              نذونُم دل که و دلبر کدام است؟

دلي ديرُمْ خريدار محبّت                     کز او گرم است بازار محبّت

لباسي بافتم بر قامتِ دل                         زپودِ محنت وتار محبّت

غم عشقت بيابون پرورم کرد                هواي بخت بی‌بال و پرم کرد

بمو گفتي صبوري کن صبوري         صبوري طرفه خاکي بر سرم کرد

به صحرا بنگرُم صحراتَه وينُم                     به دريا بنگرُم درياتَه وينم

بهر جا بنگرم کوه و در دشت                 نشان از قامت رعناته وينم


در اينحال ساکت شد، و گريه بسياري کرد؛ و سپس شاد و شاداب شد، و خنديد.

گفتم: أحسَنت! آفرين! من حقير فقير و امانده هستم. انتظار دعاي شما را دارم! شروع کرد به خواندن اين أبيات:

مواز قالوا بلي تشويش ديرُم         گنه از برگ و بارُون بيش ديرُم

اگر لَاتَقْنَطُوا دستم نگيره                     مواز يَا وَيْلَتَا أنديش ديرُم

بورَه سوتَه دلان تا ما بناليم                  زدست ياربي پروا بناليم

بشيم با بلبلِ شيدا به گلشن                اگر بلبل نناله ما بناليم

***

بورَه سوتَه دلان گردِهم آئيم         سخن واهم کريم غم وانمائيم

ترازو آوريم غمها بسنجيم             هر آن غمگين تريم سنگين‌تر آئيم

گفت: الحمدالله راهت خوب است. سيّد! سر به سرما مگذار! من بيچاره وامانده ام؛ تو هم باري روي کول ما ميگذاري؟! آنگاه گفت:

يک روز من در همين أنبار آمدم؛ کتاب بخرم؛ علاّمه دهخدا [3]هم آمده بود، قدري با هم صحبت کرديم، من باو گفتم: إنصافاً شما زحمت کشيده‌اید! حقيقتاً رنج برده‌اید؛ ولي تصوّر مکنيد مطلب با اينها تمام می‌شود. حيف اگر عمر در راههاي ديگر صرف می‌شد؛ چه بهره‌ها بود؟ چه خبرها بود؟ اينک بياور ببينم تا چه داري؟! بيا تا ببينم در دستت چيست؟!

تَه که ناخوانده‌ای علم سماوات              تَه که نابرده‌ای ره در خرابات

تَه که سود و زيان خود نذوني         به يارون کي رسي هيهات هيهات

علاّمه تکاني خورد آنگاه قدري در فکر فرو رفت؛ و رنگش قدري تغيير کرد؛ و هيچ جوابي به من نداد.

من شما را می‌ شناسم؛ در مسجد قائم نماز ميخوانيد؛ به آن مسجد آمده ام؛ بازهم می‌آيم. من جاي معيني ندارم. شب‌ها خواب ندارم؛ در طهران پارس، طهران نو، طَرَشت. و اين طرف و آن طرف ميروم، به قهوه خانه‌ها ميروم؛ و سرميزنم. منزل سابق ما نزديک دروازه شميران بوده است. ولي از وقتيکه مادرم فوت کرده است، کمتر به آن منزل ميروم.

گفتم: عنايات از جانب خداوند است. ولي آيا به حسب ظاهر براي اين عناياتي که به شما شده است؛ سبب خاصّي را در نظر داري؟!

گفت: بلي! من مادر پيري داشتم، مريض و ناتوان، و چندين سال زمين گير بود؛ خودم خدمتش را می‌نمودم؛ و حوائج او را برميآوردم؛ و غذا برايش ميپختم؛ و آب وضو برايش حاضر ميکردم؛ و خلاصه بهرگونه درتحمّل خواسته‌هاي او در حضورش بودم. و او بسيار تند و بدأخلاق بود. بَعْضاً فحش ميداد؛ و من تحمّل ميکردم، و بر روي او تبسّم ميکردم. و بهمين جهت عيال اختيار نکردم، با آنکه از سنّ من چهل سال ميگذشت. زيرا نگهداري عيال با اين خلقِ مادر مقدور نبود. و من ميدانستم اگر زوجه‌ای انتخاب کنم، يا زندگاني ما را بهم خواهد زد؛ و يا من مجبور می‌شدم مادرم را ترک گويم. و ترک مادر در وجدانم و عاطفه ام قابل قبول نبود؛ فلهذا به نداشتن زوجه تحمّل کرده، و با آن خود را ساخته و وفق داده بودم.

گهگاهي در أثر تحمّل ناگواريهائي که از وي به من می‌رسيد؛ ناگهان گوئي برقي بر دلم ميزد، و جرقّه‌ای روشن می‌شد؛ و حال خوش دست ميداد، ولي البته دوام نداشت وزود گذر بود.

تا يک شب که زمستان و هوا سرد بود – و من رختخواب خود را پهلوي او و در اطاق او ميگستردم، تاتنها نباشد، و براي حوائج، نياز به صدا زدن نداشته


باشد – در آن شب که من قلقلک را (کوزه را) آب کرده – و هميشه در اطاق پهلوي خودم ميگذاردم که اگر آب بخواهد، فوراً به او بدهم – او در ميان شب تاريک آب خواست.

فوراً برخاستم و آب کوزه را در ظرفي ريخته، و باو دادم و گفتم: بگير، مادر جان!

او که خواب آلود بود؛ و از فوريّت عمل من خبر نداشت؛ چنين تصوّر کرد که: من آب را دير داده ام؛ فحش غريبي به من داد، و کاسه آب را بر سرم زد. فوراً کاسه را دوباره آب نموده و گفتم: بگير مادر جان، مرا ببخش، معذرت ميخواهم! که ناگهان نفهميدم چه شد؟

إجمالاً آنکه به آرزوي خود رسيدم؛ و آن برق‌ها و جرقه‌ها تبديل به يک عالمي نوراني همچون خورشيد درخشان شد؛ و حبيب من، يار من، خداي من، طبيب من، با من سخن گفت. و اين حال ديگر قطع نشد؛ و چند سال است که ادامه دارد.

در اينحال گيوه خود را وَر کشيد؛‌و کتاب‌ها را به دوش گرفت، و خداحافظي کرده و گفت: إنشاء الله پيش شما ميآيم؛ و به سمت دَرِ أنبار براي خروج رفت. در اينحال روي خود را به طرف ما کرده؛ و اين غزل را با همان آهنگ خواند:

منم که گوشه ميخانه خانقاه منست             دعاي پير مغان وردِ صبحگاه منست

گرم ترانه چنگ و صبوح نيست چه باک         نواي من به سحر آهِ عذرخواه منست

زپادشاه و گدا فارغم بحمدالله                     گداي خاک درِ دوست پادشاه منست

غرض زمسجد و ميخانه ام وصال شماست      جز اين خيال ندارم خدا گواه منست

از آن زمان که برين آستان نهادم روي            فراز مسند خورشيد تکيه گاه منست

مگر به تيغ أجَل خيمه برکنم ورنه                رميدن از در دولت نه رسم و راه منست

گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ                       تو در طریق ادب باش و گو گناه منست [4]

و ما ديگر او را نديديم؛ تا يک روز نزديک غروب که با تاکسي به مسجد ميرفتم؛ و در چراغ قرمزِ دروازه شميران منتهي اليه خيابان فخرآباد ماشين توقّف کرد، از پشت شيشه ماشين سلامي کرد، و با انگشت مسبّحه خود (سبّابه) به شيشه ماشين زده و إشارةً گفت: دالّي.

من هم سلامي کردم، و ماشين حرکت کرد.

و من داستان او را براي بعض از دوستان که در نواحي دروازه شميران سکني دارند؛ تعريف کردم؛ گفتند: ما او را می‌شناسيم؛ و مادر او را که چند سال فوت کرده است، نيز با همين أخلاق و کيفيّت می‌شناختيم.[5]

و أمّا آقاي حاج سيّد محمّد کتابچي شرح حال او را بدينگونه بيان کردندکه: او مردي است دست فروش. مقدار کمي از ما کتاب ميخرد، بهمان مقداريکه ميتواند آنها را آنروز بفروشد؛ و در کنار خيابان بساط پهن ميکند؛ و کتابها را که مورد لزوم مردم است ميفروشد. او مرد درست حسابي است. هر روز صورتي می‌آورد؛ و ما کتابهايش را براي او جور ميکنيم؛ عصر همانروز که کتابها را فروخت؛ وجهش را ميآورد.

بعضي از أوقات تجاهل ميکند؛ بطوريکه کسي او را نمي شناسد. وما حالات بسيار خوبي از او ديده ايم.

باري منظور از اين قضيّه، بيان نتائج معنوي خدمت به مادر که: چون دلش گشوده شود، درِ آسمان باز می‌ شود. دل مادر گنجينه مِهر خدا و سِرِّ خداست. اگر بسته باشد، درهاي آسمان بسته است و اگر باز شود، درهاي آسمان باز می‌شود.

ديده شده است: چه بسياري از أفراد سالک راه خدا به تهجّد و قيام شب، وصيام نهار، و رياضت هاي مشروع مدت‌ها به سربرده‌اند؛ ولي چون رفتارشان با مادر و پدر خوب نبوده است، از زحمات خود طرفي نبسته؛ و پس از ساليان متمادي کشف بابي براي آنها نشده است. ولي أفرادي نظير همين مرد مذکور که زياد هم به رياضات، و مستحبّات، و نوافل، و ترک مکروهات مشغول نبوده‌اند أمّا درأثر مراعات همين اُموري که به نفوس مردم وابسته است؛ از قبيل نرنجانيدن زيردست، و نرنجيدن از مردم، و توقير و تکريم در مقابل ذوي الحقوق، از بزرگان، و أولياء، و والدين، به مقامات عاليه، و درجات ساميه نائل آمده‌اند.
باري از بحث دراين آيه مبارکه و بيان، اين قضيّه معلوم شد: چطور قرآن به سوي سُبَل سَلام رهبري ميکند؟ و بر مرد دست فروش، تهي دست که گيوه خود را وَر ميکشد، و سرمايه و بضاعت مزجاة خود را هر روز به دوش ميکشد، چنان يقين و بصيرتي ميدهد که: عقلاي عالم از ادراک آن عاجز، و او بر همه تعّينات و اُمور اعتباريّه لبخند ميزند، و با چشمي باز و ملکوتي در عالم گذر ميکند؛ و بر مردم نابينا و کور از إدراک حقايق و معنويّات ترحّم می‌نمايد؛ و خود را صدرنشين عالم إمکان و فراز مسند خورشيد را تکيه گه خود می‌بيند.

كتاب نورملكوت قرآن / جلد اول از ص 141 تا ص147 مؤلف : حضرت‌علامه‌آية‌الله‌ حاج‌سيّدمحمّدحسين‌ حسيني‌طهراني قدّس سرّه 

= نوشته شده توسط بیدار در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 3:0|موضوع: |

خدا در خیال خدا در قلب
هو

بسم اللـه الرّحمن الرّحيم

سلام خدای خیالی من دیگر وقت رفتن توست!!!

مقدمه

(نگاه كن دوست عزيز براي اينكه حق را بدست بياوري و به آرامش برسي بايد تلاش كرده و تحمل سختي كني پس تنبلي را كنار بگذار  و متن زير رو بخوون)

يك بچه اي از مادرش پرسيد : خدا دست داره؟ مادر: جواب داد نه! گفت خدا پا داره؟ مادر جواب داد: نه! كودك پرسيد خدا سر داره؟ مادر گفت : نه!

اون بچه رفت يه كاغذ بر داشت  و روي اون يك دايره بزرگ كشيد  و به مادرش گفت : مامان ببين !  من عكس خدا رو كشيدم!

شايد براي خيلي از ما ها پيش اومده باشه كه در ايام كودكي از بزرگتر هامون پرسيده باشيم: خدا كيه ؟ خدا چيه و چه شكليه؟ خونش كجاست؟ ووو...  ، و جواب هاي مختلفي هم شنيده باشيم از قبيل اينكه: بچه فضولي نكن ! بتوچه ! يا اينكه عجيب تر از همه ايتكه ما نمي تونيم بفهميم خدا كيه و چيه وكجاست و اصلا  فكر كردن در اين باره حرامه!!!!!!!!!!!؟

(من نمي دونم در اين صورت ما مي خواهيم چگونه ايمان بياوريم)

شايدم اينكه پاسخ دهنده يكمي اهل تعقل بوده و اينطور جواب داده: خدا خداست شكل نداره و ... بزرگتر كه شدي خودت مي فهمي.

حالا به هر صورت ، ما اگر بياييم به جواب هايي كه در ايام كودكي در مورد اين قبيل سوالاتمون مي گرفتيم فكر كنيم با كمي دقت متوجه مي شويم كه: برداشت سابق ما از اون جواب ها با برداشت كنوني ما از همون جواب ها كاملا متفاوته.

در داستان مذكور همون بچه رو تصور كنيد كه الان مثلا 30 سال سن داره بيايند به او بگويند كه خداوند دست و پا و سر نداره بر داشتش و تصورش چيز ديگري خواهد بود.(يه كمي با كلاس تر فكر ميكنه!)
اين مطلب نشان دهنده رشد قواي ذهني است، هر چند كه برداشت اين فرد 30 ساله باز هم بر اساس تخيلات خودش خواهد بود اما چون اين فرد ذهنش رشد كرده و سعه ي تخيلاتش بيشتر شده برداشت ديگري مي كند.

حالا ما هر چقدر هم ذهن خود را تقويت كرده و به آن گسترش بدهيم باز برداشت ما و شناخت ما كه از طريق ذهن بدست مي آيد محدود به حد ذهن است و از تخيل خارج نخواهد شد.

حالا اين شناخت نسبت به هر وجودي كه مي خواهد باشد، اگر حد آن وجود از ذهن ما كوچكتر باشد ذهن و قواي مخيله ي ما ميتواند بر آن اشراف و احاطه ي كامل داشته باشد و شناخت كاملي از آن بدست آورد اما اگر حد آن وجود وسيع تر از دايره ي اوهام و ذهن ما باشد شناخت كامل حاصل نخواهد شد.

در خود كلام اثبات كلام موجود است، ما مي گوييم برداشت ذهني ما، خوب برداشت ذهني ما از خدا برداشت ذهني ماست نه خود خدا و چون ذهن ما نمي تواند بر خدا احاطه داشته باشد نمي تواند خدا را بشناسد.

پس شناخت خدا با برداشت ذهني حاصل نمي شود.

چرا كه در فرض مسئله خداوند خالق ذهن ماست و خداوند بايد نور وجود خود را به حدودي  حد زده باشد تابشود ذهن و مخيله ي ما، نكته همين جاست كه خالق يك وجود بايد برتر از آن وجود باشد، چرا كه وجود كوچك و محدود نمي تواند بر وجودي كه از خودش بزرگتر است احاطه داشته باشد در نتيجه نمي تواند به آن شناخت داشته باشد پس چگونه متصور خواهد بود و چگونه ممكن است كه وجودي، وجود ديگري بيافريند كه به آن شناخت ندارد يعني مي توان گفت لازمه ي ايجاد شناخت است به آن وجود ثاني، چون تا نداند آن چيست و چگونه است چگو نه آن را خلق كند.

و نيز اينكه: خلق به معني ايجاد از عدم است، يعني يك چيز كلا نبوده(حتي به صورت جزءجزء و پرا كنده) هيچ اثري هم نداشته بعدا هست مي شود و اثر پيدا مي كند و اختراع به معني اين است كه با استفاده از اجزاء و اشياء موجود، موجودي با قابليت و استعداد و كاربرد جديد ايجاد و ساخته شود.

پس در اختراع آن و جودي كه جديدا بدست آمده از قبل هم بوده اما بصورت جدا جدا و پرا كنده.

نگاه كنيد ! در عالم ذهن و انتزاع عقلي در نظر بگيريد يك وجود مي خواهد وجودي ديگر خلق كند(پس وجود اول كه مي خواهد وجود دوم را خلق كند نمي تواند از اجزاء وجود ديگري استفاده كند چون در اين صورت خلق نكرده است بلكه اختراع كرده)خوب در اينصورت وجود اول نمي تواند ايجاد وجود دوم را بكند مگر بر پايه ي اتكا به و جود خودش مي توان گفت كه: وجود دوم را بايد ار وجود خودش ايجاد كند(فتأمل)

فكر كنم ديگر اينجا قضيه حل شده باشد، چرا كه وقتي گفتيم از وجود خودش بايد ايجاد كند پس آن وجود ثاني آثارش را از وجود اول مي گيرد و هر چقدر هم كه وجود اول بخواهد از وجود خودش مايه بگذارد نهايتا حدودي بر وجود دوم خواهد خرد تا ايجاد گردد. چرا كه اگر وجود اول بيافريند وجود دومي را بدون هيچ حدي نسبت به خود ديگر اينجا ايجاد وجود دوم را نكرده است بلكه همان وجود اول بوده كه الان هم هست.

(اين مسائل كه در مورد خلق بيان شد بصورت طولي است، نه عرضي مانند اختراع. در اين باره اگه سوالي بود در ياهو مسنجر در خدمتتون هستم)

و نيز اينكه چون اين وجود(اول) خود فرضا حدي دارد در عالم وجود نمي تواند بيش از حد خودش براي ايجاد وجود ثاني مايه گذاشته و چيزي فراتر از حد خود بيافريند.

شما به يك قالب يخ توجه كنيد: اگر يك قطعه يخ كوچك را به شما نسان دهند و بگويند كه:اين تكه و جزئي از آن قالب بزرگتر است، براي شما قابل قبول خواهد بود چون عقلاني است اما اگر بگويند اين يخ بزرگ تكه و جزئي از اين يخ كوچك است و ما ابتدا اين يخ كوچك را داشتيم و از آن اين قالب بزرگ بدست آمده ديگر شما نمي پذيريد چون عقلاني نيست.

به مجموعه ي اعداد دقت كنيد....

(ادامه دارد...)

(بياد نبريد مي خواهيم به اين نتيجه برسيم كه ذهن نمي تواند خدا را آنگونه كه هست بشناسد)

= نوشته شده توسط بیدار در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 17:10|موضوع: |

کجـــــــــا!؟
 

بسم اللـه الرّحمن الرّحيم

حواسمان باشد در صراط رشد و تعالي حركت كنيم نه در صراط ضل و ضلال و جهالت و خواسته هاي نفس اماره.

آخر ما كي هستيم؟ چي هستيم ؟ما يك انسانيم، بله صبح از خواب بيدار مي شويم، زحمت و فعاليت تا شب ، شب مي خوابيم و دو مرتبه فردا تكرار و پس فردا تكرار، روز ها مي گذرد و هر كس از افراد بني آدم خود را به كاري مشغول مي كند و متوجه نيست كه اين كار ها را براي چي مي كند، براي چي آمده چه هدفي دارد  و مقصودش چيست؟ و اين چرا امروزش گذشت؟

اين امروز يك سر مايه عمري بود كه خدا به او عنايت كرد ، چرا گذشت؟ و در مقابل اين روز رفته چه بدست آورد؟

بايد سفركرد ! بياييد همسفر شويم.

مقصد ما آرامش است .

آري اين سفر ، عبور از صفات نفس است ، بايد اين صفات را تغيير بدهيم، صفات منفي تبديل به مثبت شود، صفات سيئه تبدل به حسنه شود، حجاب ها از بين برود،

روز به روز نور و ادراك بيشتر شود.

گر مرد رهي با ما باش!!

= نوشته شده توسط بیدار در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 17:56|موضوع: متفرقه |

مقصد ایجاد حسین است و بس
 

از روي حسين تا نقاب افكندند
در عالم عشق انقلاب افكندند
تبريك به طوفان زدگان غم و درد
كشتي نجات را به آب افكندند

میلاد آن امام همام بر عالمیان مبارک باد

= نوشته شده توسط بیدار در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 15:30|موضوع: متفرقه |

All Rights Reserved 2006-2007 © kilisa.Blogfa.Com
This Template Designed By Hadi Mohammadi - T3MP